باید بگم امروز روز خوبی بود، خیلی سهوی به کسی گفتم دوستش دارم، که نباید میگفتم یعنی فکر نمیکردم نوشته های من به دست اون برسه، یه جورایی خیلی خجالت زده بودم از این کارم، اما بعد وقتی که فکر کردم دیدم من واقعا باید میگفتم این حرف، خوشحالم که تا زنده بودم و فرصت داشتم این حرف رو بهش زدم.(برام حرف در نیارید:))))))))))) من با بیان احساساتم مشکل دارم وقتی به یه خانمم بخوام ابراز احساس کنم سختمه. برای همین خیلی بزرگش کردم.
امروز روز خوبی بود به دلیل اینکه گریه کردم از اون گریه ها که اشکهای ادم بند نمیاد، جارو میکشی چشات خیسه، میخوای سرسفره بشینی اشکات میچکه توی بشقابت، سرتو بالا میگیری که اشکات نریزن، اما خیسی یقه ات رو احساس میکنی و اشکهایی سرمیخوره روی گردنت، خوشحالم امروز باریدن چشمام یعنی زنده ام ، ادمم، منی که با گریه هم مشکل دارم.
امروز روز خوبی بود، چون دوسال پیش که من در وضعیت خیلی بدی بودم یه دوست مجازی بدم میاد بخوام برای این خواهرم هم اسم مجازی رو بکار ببرم، واقعی تر از هر ادمی یک میلیون به من داد که من بتونم وام بگیرم و دفاع کنم، نشد از زیر دینش بیرون بیام و پول توی دو قسط بهش دادم، امروز خوشحالم که از شرمندگی این دوستم دراومدم و امیدوار شدم بتونم که جبران کنم براش، وقتی فکرشو میکنم میبینم چقد انسان بوده که به یه ادم مجازی بدون اینکه من حتی بهش بگم، پیشنهاد داد بهم کمک کنه. خیلی با معرفتی رفیق. میدونم دوست نداره اسمشو بیارم.
با همه این حسهای خوب غروب جمعه رسید، هرچند دلگیرم هرچند مشکلات زیادن اما خوشحالم. یه چند وقتی سراغ دفتر اهدافم نرفته بودم امروز که نگاش کردم دیدم اون دارمدی رو که برای این ماهم خاسته بودم از خدا محقق شده، و گردش مالی کارتم رو چک میکردم دیدم واقعا همون درامد بوده چون هی قرضها رو میدادم و قسط عقب افتاده رو نشمرده بودم، ولی دقیقا درامدم همونی بود که از خدا خاسته بودم ازش ممنونم دمت گرم خیلی با معرفتی اوستا کریم.
یه چیز دیگه ای که برای من مهمه و امروزم باید با شادی تموم کنم، فهم اینه که خداوند چه دل بی کینه ای بهم داده و باید قدرشو بدونم، ازت ممنونم خدای مهربونم.
هرکاری کردم دست و دلم به کار نرفت امروز و دیروز، بجاش کارهای خونه رو انجام دادم، یه سبد بزرگ مامان سیب گلاب خریده به سفارش خودم، اونا رو مربا درست کنم، البالوهای فریرزی شده رو دیروز با آف کردن فریزر تبدیل کردم به کمپوت و مربا، یه مقدارم گیلاس بود اونا هم رو کمپوت رژیمی درست کردم ببرم امشب برای داداش.
امروز نتونستم تاالان غذایی بخورم جز چند میوه، اشتهام کور شده این خوبه نشون میده حداقل اشتهای کاذب ندارم.
این هفته هفته پرکاری اونقدر که سه نفر باید به دفاع برسونم امیدوارم که به مشکلی برنخورم که ان شالله هم همینطور میشه.
ده تا فیلم دانلود کردم به خودم جایزه دادم که ایقدر ادم پر تلاشیم که دختر قوی و در عین حال مهربونیم به جای یه گوشه نشستن و تماشای دنیا یه گوشه کاروگرفتم وبرای رسیدن به اهدافم تلاش میکنم.
میشه دعام کنید پر اراده تر قدم بردارم؟ بشینم درس بخونم.
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور