سلام روزتون طلایی طور.
بالاخره از شر فصل 4 اون زن وشوهر راحت شدم هورااااا، جوری نوشتم که استاد هنگ کرد حتی یه ذره ایرادم نتونست بگیره:))) اوووف کل تابستون اینا کلافم کردن از بس استرسی بودن، امروز فصل 5ام رو بنویسم و خلاص شم ازدستشون. رییس هم ول کن نیس دیشب یه کار دیگه فرستاد مالی که اونم انجام بدم، این زن و شوهرم کار دوستشون رو دادن من برای ترم بهمن، دیروزم اون موسسه یه کار دیگه داد برای بهمن، خودمم دوکار دستمه برا بهمن، حسابی سرم شلوغ شده بازم خداروشکر، هرچی نشستم مقاله بیس پیدا کنم برا اون رشته مالی میبینم ماشالله اشباع شده دهن همه چی صاف کردن ملت:)))
خبر خوش دیگر برای خودم آنکه این مجاهدت ها جواب داد، پهلوها بنده اب رفت کامل، من مثل شتر میمونه بدنم یه گرم چاق بشه روی پهلو میاد، این یه حسن داره یه بدی، حسنش اینه من فورا میفهمم اضافه وزن پیدا کردم، بدیش اینه از پهلو متنفرم حتی اگر به چشم دیگران نیاد:(
دیروز بالاخره روزی این هفته ام به حسابم اومد منم رفتم یه تاپ شلوارک نارنجی برا کادو مجاهداتهام برا خودم خریدم، هی از دیروز سامی بهم میگه هویج جان.
در یک حرکت انتحاری هم اخرشبی برا خودم ژله رژیمی درست کردم گذاشتم برا میان وعده امروزم که صورتم لاغر نشه. خییییلی گرم شده هوا، شرجی ادم میره ورزش میکنه انگار یه سطل اب گرم روت ریختن، دیروز مردم تااومدم خونه و دوش گرفتم، خیس خیس عرق بودم هی عرق میریخت توی چشمام، خانما تو پارک میگفتن، عین لبو شده صورتت، دیگه مجبورم یکم جوش زدن به جون بخرم تاهوا خوب بشه، خدایا کمک کن من بشم 63:)
وای بدوم به کارام برسم که دیره:)
برچسب: نوشت,
نویسنده: سجاد میرزاپور