دیروز بخاطر فوت دایی زن داداشم مجبور شدیم که با مامان بریم شهری که داداش سومی زندگی میکنه، تا من له له بچها باشم اونا برن دوسه ساعت مراسم ختم. چون مراسم ختم اصلی و خاکسپاری تهران انجام شده بود و الان یه مراسم بود در شهرزادگاهش، داداش خواهش کرد همراه مامان بیام تا بتونه با خیال راحت بره ختم. خوب منم که ازخدام بود عاشق برادرزاده هامم گفتم اوکی. رفتن همان و پشیمان شدن همان همون ده مین اول بلایی سرم اوردن که کل ساختمون فقط شده بود دادو بیدادهای من:)))))) یکی لوازم ارایشمو ریخته بود رو زمین و نصفشم شکسته بود اون یکی تموم محتویات کیف پولمو ریخته بود و دفترچه درمانیم رو به قطعات 2سانت در 2 سانت پاره کرده بود :((( شما بودید داد و فریاد راه نمینداختین؟ اصلا اینارو نمیکشتین؟ وای خدا من اعصاب بچه جماعت رو نداااااااااااااااااااااارم. ندااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم.
یهو به سرم زدم پاشم اینا رو ببرم یه مرکز تفریحی که تجاری هم باشه بتونم خریدی کنم حداقل یه کیف و مقنعه لازم داشتم برای تدریس نمیخوام از این اساتید باشم که شلخته است از طرفی نمیشه هم جوری بود که توی دید باشی من همین یه رژ گونه بزنم انگار ارایش غلیظ کردم چه برسه لباس وظاهر بدی داشته باشم دیگه هیچی. بخاطر همین یکم وسواس گرفتم سر پوشش وظاهرم که جوری نباشه که توی دیدباشه. مخصوصا توی این دوره های تدریس که میذارن ادم انتن زیاد هست و ظاهر رو هم مد نظر قرار میدن. خلاصه پاشدم این وروجک ها رو اماده کردم. رفتیم یه مرکز تجاری تفریحی اول که پدر منو دراوردن ازبس از پله برقی کل 5 طبقه رو بالا پایین کردیم عاشق پله برقی ان. مرکز تفریحی تعطیل بود از شانس من گفتن تعمیرات داره. گفتم جهنم ضرر میبرمشون مغازه ها رو ببینن مشغول شن شاید خودمم خرید کردم. خون به جگر کردن منو. اخه ادم عاقل با بچه مردم میاد خرید؟ با اجبار و کلی اذیت من فقط یه کیف خریدم اصن تمرکز برا من نذاشتن. یهو در این حین که دوتت بچه اویزون منن و منم چیتان پیتان کرده با کفش پاشنه بلند اذیت بودم. مونده بودم کفشامو دربیارم پارسینا رو بغل کنم پارمیسم خرکش:))) تازه این وسط پاپکورن خوردن دعواشون هم بود اون میگفت من ظرف صورتیو رو میخوام بعد این ظرفش ابی بود یعنی انتخاب خودش بودا میگفت نه منم ظرف صورتیه رو میخوام خدایا اینا نندازم طبقات پایین؟ در همین حین که از داشت خون خونمو میخورد منشی دکتر و مامان دکتر(دندون پزشک کذایی در پست های قبل)منو دیدن و خلاصه من نشسته بودم رو زمین بااینا مذاکره میکردم سرپاپکورن ها به یه توافقی برسن، دیدم یکی دست گذاشت رو شونه ام واااااااااااای خانم فلانی چطوری اینجا چه میکنی و.... منو معرفی کردن به مادر دکتر ایشون خانم فلانین همون که ذکر خیرش بود پیشتون و.... خلاصه در این وضعیت:)))) نمیدونستم گریه کنم بخندم والا تحمل این همه فشار نداشتم یه جا. چون دکتر شیرازین گویا مامانشون اومده بود بهش سربزنه و گفت اره دلم هوا امیر کرده بود اومدم چندروزی پیشش باشم و... چقد تعریفتون شنیدم و حقا که لایق این تعریف ها هستی و خلاصه پارسینا رو بغل کرد یکم بچها رو قانع کرد کمکم کرد خدا خیرش بده هی میگفت وای کاش امیرم بود عاشق بچهاس چقدم اینا رو دوست داره و.... پارسینا رو میخاست ببره مغازه براش خرید کنه ، اینم ونگ میزد ترسیده بود غریبیش میشد دیگه مجبور شدم بچه رو فقط ازش بگیرم وسریع با یه خداحافظی سرسری ازشون جدا شم ماشین بگیرم بیارمشون خونه. تازه جالبه توی ماشین به من میگه تو خیلی بی ادبی:))))))))))))))) میگم چرا؟ میگه چلا بازموگلفته بودی باید دستمو میگلفتی قشنگم عملی نشون میداد پنجه هاشو که اینارو باید بگیلی:) جانور احساس مردانگی میکنه در سن دوونیم سالگی. مامانشون غذا درست کرده بود و رفته بود گفتم خوب مامان شام درست کرده رفته اینا جیغ و داد و لجبازی من فقط ماکارونی میخوریم یا سوپ ماکارونی:(((((( خدایا منو از دست اینا راحت کن. جالبه پارمیس جای همه چیو بلده تو خونه مامانم گفته فلان چی فلان جاست و.... خوبه دختر زرنگی میشه در نهایت ماکارونی درست کردم براشون با همون خوراک مرغ زرشک پلو:) بلکه از دست غر غرهاشون راحت بشم . شامشون خوردن که دادش بزرگه وخانمش اومدن اونجا قرار بود شب برگردم خونه باهاشون. خداخیرشون بده وگرنه اونجا مونده بودم تاامروز که داداش خودش مارو بیاره من روانی شده بودم:)))))) درنهایتم روسری منو قایم کرده بودن که من نتونم بیام:) ایقدی داد زدم و دعواشون کردم و تهدید کردم تا روسری منو اوردن دادن بعدم هردو قهر کردن رفتن تو اتاق که تو خیلیییییییییی بدی که رفتی.تحویل باباشون دادمشون گفتم جان مادرت اینا رو تادوسه هفته دیگه نیار خونه ما به منم زنگ نزنید صداشون نشنونم هیچ تماس تصویری هم روی گوشی من نگیرید تا من اذیتا اینا یادم بره بعد:))))) داداشم مرده بود از خنده پس چی هی قربون صدقشون میرفتی از دور بیا تحویل بگیر فکرکردی بچه داری راحته. واقعا دیشب ساعت یک اینا بود رسیدیم خونه من فقط تا سه صبح گریه کردم تا خالی بشم از دست اذیتا اینا یه جورایی قاط زده بودم:)))))))) بعدم تحمل بعضی تصادفات و نشانه ها رو ندارم الان به ازدواج فکر نمیکنم دکتر گزینه مناسبی نیس برام از نظر ظاهری وشخصیتی و جنسی جذبش نشدم واقعا. بعد الان چرا باید مادرش منو ببینه و اون تصادف مزخرف پیش بیاد اون بنده خدام بدتر اذیت میشه.