خرید بک لینک

سلام سلام من از مدرسه برگشتم:))))

اقا ذوقم هنوز تموم نشده حتی با رفتن به جلسه هنوزم اصن تو جو نیستم که هیچی نخوندم هیچی بلد نیستم یادم رفته دروسی که قرار تدریس کنم اصنم به کفشم نیس قرار هر روز هفته چندین ساعت برم جلو ادمهایی که حتی سنشون از خودم بیشتر درس بدم. یه لحظه فکرشو ادم بکنه مطمئنا استرس میگیره ولی فعلا بهش فکر نمیکنم!

خوب جلسه توی دانشگاه خلیج فارس بوشهر برگذار شد با دیدن سالن پر از استاد ادمی یکم حالش خوشتر میشه وقتی فکر میکنه بین ادمهایی نشسته که همه تحصیلات تخصصی خوبی دارن همه معدلا بالا 17 هست همه حداقل دوسه مقاله دارن و....

وجالبتر اینکه به نسبت قشنگی کل سالن درصد میگرفتی اقایون و خانما تقریبا تعدادشون مساوی بود. صبح که ساعت 5 صبح پاشدیم با داداش بزرگه و راننده اش رفتیم خیلی خوب بود همشم حواسش بود من کمبودی نداشته باشم. بعدم که رفتیم توی جلسه و تقریبا سرساعت شروع شد برامن بیشتر از هرچیزی مدیرکل مهربون رو دیدن دوباره چهره اش خوشحال کرد چون توی مصاحبمم ایشون هم حضور داشتن و من نمیدونستم سمتشون چی هست. بسیار ادم نازنین و محترمی هست. که وقتی متوجه شد یه زن و شهر از جمع پسردوسالشون رو اوردن کل سخنرانیش حواسش به محمدامین بود که خسته نشه یا پدر مادرش اذیت نشن یه جوری گاهی صحبت کرد بچه هم سرگرم بشه وقتی این همه ریزبینی و توجهشو دیدم لذت بردم.

توی اون جمع میشد فهمید اندازه انگشتهای دست ادمهایی حضور دارن که بسیار پرتلاشن بسیار با انگیزه ان وبسیار با اعتماد به نفسن. برای من 5 خانم اینطوری توی جمع دیدم بسیار برام لذت بخش بود به خصوص اینکه یکیش کنارم نشسته بود یعنی یه جوری روز مصاحبه منو دیده بود اومد کنار من نشست ولی من در نگاه اول نشناختمش و کلا باهم صمیمی شدیم ووقتی فهمیدیم هم رشته ایم که چه بهتر. کلی دوست شدیم وشماره ازم گرفت خوشم اومد ازش چندین سال سابقه تدریس داشت حدود 15 مقاله. بسیار هم با انگیزه بود باوجود اینکه شوهرش پست مدیریتی خوبی داشت توی استان ولی خودشم کلی باانگیزه و پرتلاش بود. دیگه تاساعت 12 دوره رو تموم کردن به علت هوای گرم و شرجی شدید و بچهایی که از شهرستان اومده بودن.

دیگه بعدم راننده اومد دنبالم باهم رفتیم اداره داداش اینا، داداش اومد رفتیم رستوران غذا خوردیم . یه جورایی از اول صبح با رفتار مدیریتی داداشم با زیردستاش حال کردم خیلی مراعاتشون میکرد منصف بود مثلا اول از راننده اش پرسید غذا چی میل داره روی یه میز نشستیم و... نکاتی که برام جالب بود کلا یا مثلا هرچی خرید کرد برای خونه برای رانندش هم خرید کرد هرنوشیدنی میخرید اول نظر اون میخاست. بعدم یکم صحبت کردیم فهمیدم که چندین پست مدیریتی توی استان به داداش پیشنهاد شده ببینم خودش و خانمش وبچهاش چه تصمیی میگیرن زن داداشم که فکر نکنم شهر دیگه ای بره به خانوادش وابسته است.

برچسب: پست,نوشت, نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:37

صفحه بندی