هرکسی از اینجا رد میشه سلام و طاعات و عباداتتون قبول باشه
بیان برام جذابیتی نداره نمیدونم چراُ ولی گاهی به اندازه نوشتن میشه روش حساب کرد. مثل بعضی ادمها که ادم ازشون دلسرده ولی یجورایی باز باهاشون سر میکنه. از این ادمها توی زندگی هممون هست.
امشب که بعد افطار از درد دندون نوبت دندون پزشکی داشتم مثل همه ی ماه رمضون طبق یه قرار نانوشته همیشه من باید دندون درد بگیرم و حساسیتم به داروی بی حسی و دگزا و کرتون و در نهایت هم جواب همه دندون پزشک ها یکی هست و همشون از ریسکش میترسن و حق هم دارن تست یه داروی جدید مطمینا ریسک داره. ویندوز عوض کردم جای پ و ژ هی عوض میشه نمیدونم چرا اونم وقتی میخام توی بیان تایپ کنم فقط اینطوریهُ توی ورد راحتم ولی الان پ جای ی هست!!! مزخرف:)))
میخاستم اول با رضا پسرداداشم برم ولی خوب مامان گفت بیا پیاده بریم یه هوایی هم بخوریم دیگه منم بعد این همه خونه نشینی دوهفته ای اوکی دادم و پیاده پاشدیم رفتیم توی مسیر وقتی از کنار رودخونه رد شدیم البته یه شاخه از رودخونه شهر تا یادمه همیشه از اینجا رد میشده بخاطر زمین های کشاورزی روزگاری همین شاخه از رودخونه خودش یه رودخونه ای بود واسه خودش که الان به لطف کم ابی و سد و شاخه های که بردن برا باقی استان ها شده یه جوی اب در واقع تموم خاطرات بچگیم جلوی چشمام رژه رفت گفتم مامان؟ من خیلی بچگی خوبی داشتمو واقعا خوشبخت بودم بچگی کردم حداقل تا ۱۴ سالگی من کل تابستونها توی رودخونه بودم با داداشم و بچهای محل هرچند ما نسبت به بقیه پدر سختگیر تری داشتیم واجازه بازی کردن توی کوچه رو نداشتیم ودلایل خودشو داشت بابا بهش حق میدم نوع تربیت ماخیلی فرق داشت و اصول تربیتی بابا شاید با همه متفاوت بود ادب و احترام براش حرف اول رو میزد و فکر میکرد ما با رفتن توی کوچه نوع برخورد و حرف زدنمون نوع ادبمون عوض میشه و کوچه بازاری میشه. توی اون سالها ارزوی بچگیم این بود که شبا منم بتونم برم توی کوچه بازی کنم عین همه بچها که تابستون تا نصف شب توکوچه بازی میکردن ومادرشونم در دم حیاط مینشستن بابا از این عادت زنها متنفر بود. ولی وقتی بابا نبود مامان بهمون اجازه میداد بریم بیرون و بازی کنیم بخصوص شنا توی رودخونه ماهی گرفتن و.... تموم بچگی من این لذتها رو داشت و لذت بالاتر مثل بریدگی مداوم پاهام توی رودخونه با شیشه های شکسته نوشابه بخیه خوردنا و این موارد که متعدد و اگر موهای منو بتراشن زخم و جای بخیه های قدیمی سرم از همه پسرهای هم سنم بیشتره:))) تااین حد شیطون بودم. من توی بچگیم تا دلم بخواد تاب خوردم از درختهای توی حیاطمونُ حتی از تیرچراغ برق نزدیک خونه!!!خوب اون موقع هرچیزی یکم خطر داشت لذت استفاده ازش هم بیشتر بود....خوب برم سفره سحر وبندازم اهل خونه رو بیدار کنم. بهتره بعدابیام حرف بزنم
التماس دعا
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور