همیشه موقع رفتن بازار و خرید اگر داداشام وقت نداشته باشن یه راننده اژانس هست که هر جایی بخوام برم حتی خارج از شهر یا شهرهای اطراف حتی، داداشام بهش زنگ میزنن و میگن فقط باایشون برم که پسر جوون و خوش صحبتی و بعضی اوقاتم اصن رومخه از بس حرف میزنه:))مسافراش یه جورایی خاستن یعنی هیچ کدوم به اژانس زنگ نمیزنن بلکه اینا مشتریهای خودشن و تاکید دارن فلانی باشه اگر کرایه ها اضافه هم بشه این اقا بی خیال تورم میشه و بی خیال نرخ مصوب و قیمت دوسال پیش رو میگیره کل شهر میگردونمش ایقدی خرید میکنم نهایتا 5هزارتومن ازم میگیره و انعام هم قبول نمیکنه.
چندوقت پیش که میخاستم برم ترمینال و بارون شدیدی بود بهش زنگ زدم و اومد، یه مسافر خانوم داشت و یه مسافر اقا عذر خواهی کرد گفت اینا همسایمون هستن و مسافر نیستن باید اینام ببرم ترمینال خانوم مشخص بود مریضه بعد صحبت کردن تازه شناختمش که دبستان یادمه یه سال همکلاسی ما بود از خانواده فقیری بودن که به طور ژنتیکی بیماری پوستی داشتن متاسفانه و این بیماری ظاهر بدی بهشون میداد، یکم این خانم مشکلاتش کمتر بود که توی راهنمایی پدرش فوت میکنه مادرش سکته مغزی مجبور میشه از مادرش مراقبت کنه و ترک تحصیل کنه، مادرشم فوت میکنه. وبعد هم با حقوق مستمری که دولت بهشون میده خونه وزندگی بسازه برای برادر خواهرای بزرگترش و همشون رو به سروسامون برسونه، همه اینارو که تعریف کرد حالم بد شد برای مشکلاتش چقد بعضی ادمها روح زیبا وفداکاری دارن مثل این دختر قصه ما، میگفت الان سرطان دارم ، سرطان معده، مقداری از معدم رو برداشتن توی بیمارستان روحیه بالایی داشتم جوری که امسال اگر زنده بمونم وبیماریم باز عود نکنه میبرنم ماه عسل پیش علی خانی اینا رو که با ذوق میگفت دل ادم براش غش میرفت، گفت چند روز حالم بده دوباره و همش بالا میارم توی صحبتهاش تاب 20 مین که برسیم ترمینال چندبار بالا اورد و من دستپاچه شدم و همش میگفت من عادت کردم، نگران نباشید چیزیم نیس، وقتی رسیدیم دستشو محکم فشردم و براش ارزوی سلامتی کردم و گفتم بری برگردی بسلامتی از تهران، به راننده میگم بیاره منو خونتون بهت سر میزنم. وقتی از اهواز برگشتم و زنگ زدم همین اقای رانندمون بیاد منو برسونه خونه، حالشو پرسیدم گفت بهش امیدی نیس روحیه رو باخته و یه نفر خدا نشناس رفته عیادتش بهش گفته دکترت گفته بهت امیدی نیست ینم روحیه اش داغون شده و یه روزه افت شدیدی کرده وضعیت روحی و جسمیش، و احتمالا زنده نمونه. متاسفانه امروز ظهر از دنیا رفت چقد ناراحت شدم اقای راننده زنگ بود داداش سامی که به من بگه که خانم فلانی فوت شده:(امیدوارم خدا بهشت رو نثارش کنه که مطمئنا همینطوره چقد بعضی ادما توی زندگیشون زجر میکشن و بازم شاکر خدا هستن.
سردردم شدید حالم بده از شنیدن این خبر امیدوار بودم از دست این مریضی لعنتی خلاص بشه.
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور