خرید بک لینک

اخیششش تعطیلات تموم شد:))))تعطیلات ما که چرند دهن سرویس کن بود ولی خوش گذشت و تموم فصلهای خدا رو درش تجربه کردیم از پاییز و زمستان و تا بهار و تابستون و الان در قسمت تابستان به سر میبریم و داریم ابپز میشیم کلا.

خیلی یهو هوا این دو روزه گرم شد و من دست به کولر شدم چون تحمل گرما رو اصلا ندارم خودم توی زمستونم گرممه چه برسه تابستون.

توی عید که من بیشتر توی اشپزخونه بودم و مهمون داری میکردم خداروشکر امسالم به خیروخوشی تموم شد، خواهرجان هم که نه دست به سیاه و سفید زد نه هیچ کار مفید دیگه ای و در روز 13 ام هم در یک حرکت کاملا حرفه ای نیومد با ما بیرون البت شبشم که اش پختیم و توی حیاط فرش پهن کردیم و خوش گذروندیم اون رفت توی اتاق و دروبست به این بهانه که چرا من بهش گفتم زیراندازهای توی حیاط رو بیار پهن کنیم:))))))))) منفورالممالک:))) فرداشم که در ادامه همون شب با اصرار کل خاندان پدری باز ایشون تشریف فرما نشدن بیرون، و به مادرجان فرمودن نمیاد چون احدی از اون دعوت نکرده بیاد!!!!!!!!!!!!!!!! یا خدا یه ادم تا چه حد میتونه پرتوقع باشه و دروغگو ای خدااااا من از ادمهای مذهبی متنفرررررررررررم باتمام وجودم. بخاطر دیدن همین مشت نشونه خروار و یه عالمه دیگه مشت های دیگه خخخخ

واقعا زشته دبیر این مملکت با این سن و سال و دبدبه و کبکبه توی یه جمع 50 نفری اینطوری رفتار کنه احترام مهمون سرش نشه. تازه توقع سرویس هم داشته باشه و از اونجایی که همیشه پای یه مادر در میان است باید عرض کنم مادر محترم در کل دیروز و پریروز مدام تکرار میکرد اخی طفلک دخترم!!! نمیدونم چی بهش گفتن بهش برخورده!!! بله حق داره دخترم!!!ای منو داداشام حرصمون میگیره از این حرفای مامان خخخخخ جوری که دیروز داداش سومی میخاست از این حرص یه قابلمه اش تنهایی بخوره بلکم از شر این دنیای نامرد راحت شه!!! یعنی هیچ زحمت و کار من به چشمم نمیاد هیچی واقعا اصلا نمیبینه که من دارم چه زوری میزنم توی این زندگی جای اون جای بابا که نیس جای همه. از دیروز انچنان دستام درد میکنه که داره از درد عصبهاش منفجر میشه و میدونم ازکار زیاد. ولی چه فایده. خانواده بابا یکم حساس و تجملی ان برای پیکنیکشون هم باید ظرف و ظروف مهمونی بذاری و بند وبساط تجملی و مهمونی عین توی خونه. این همه سرویس چینی باخودمون بار زدیم بردیم وبعد موقع ظرف شستن باز همه یه جوری دبه کردن حتی وقتی هم رک به زن داداشام گفتم فقط سومی پاشد که کمکش نخاستم که مراقب پسرش باشه. جالب بود برام امیرحسین اومده بااصرار و زور منو بلند کنه از پای ظرفهاکه تو گناه داری عمه جون بذار من بشورم اونم یه پسر 13 ساله چقد عقل میرسه بخدا:))) عصری من با داداش بزرگه برگشتم خونه، خسته بودم دیگه نا نداشتم و برای خودم یه تولد کوچولو گرفتم :) فهمیدمم فاطیما و با بچها برام کیک سفارش دادن که کنسلش کردم تولد گرفتن دوست ندارم خیلی. اونم توی شلوغی. نماز مغرب و عشارو خوندم داداش سومی اومد دنبالم رفتیم برای شام ولی مهمونا همونجا بودن از صبح و قرار شام هم دعوت داداش دومی بودیم. که تاساعت 10 موندیم اونجا بعدم خانواده پدری از همونجا رفتن دیگه و خداحافظی کردن. داداشا هم اومدن خونه یه استراحت و قهوه وچایی بعدم اونام رفتن شهراشون سرزندگی هاشون بسلامتی.

کلی خستگی عید توی تنمه و کلی بی خوابی اما شکر که گذشت. ان شالله من امسال شاغل شم و از اینجا برم و مستقل بشم. امروز من 33 ساله از زندگی چیزهای زیادی میخوام که میدونم خدا کمکم میکنه:)))

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:00

صفحه بندی