خرید بک لینک

دیگه حس نوشتن ندارم هیچ وقت بیان رو دوست نداشتم و حس تعلقی بهش نداشتم

و دوران عوض میشه و ادمها هم همینطور ولی هیچی برای ما بلاگرها مثل اون بلاگفای قدیم نمیشه و اون دوستا و اون حس نوشتنها.

زمانه عوض میشه ادمها نیز!! و روز به روز هم اسباب ارتباطی داره تغییر میکنه یا باید باهاش هماهنگ شی یا کلا بزاریش کنار.

ترجیح میدم دیگه اینجا ننویسم و کانال داشته باشم برای خودم. به زودی هم کانال رو لینکش رو میذارم و ای دیش رو.

چقد بده ادم بدخواب شه تا نصف شب اونم شبای کوتاه تابستون که زود صبح میشه و روزهای درازش که چقد حیفه به خواب بگذره.

امروز تعجب کردم بیدارشدم و دیدم ساعت 11. از اینطرف تعجب کردم چرا من بیدار نشدم با سروصدای تی وی با سروصدای اماده کردن خواهر برای رفتن به محل کار و....

اما فکر میکنم یا اونا رعایت کردن امروز یا نه من خوابم سنگین بوده چون پریشبم تاصبح بیدار بودم و چشام همینطوری اب ریزش داشت صبحم با چشای قرمز و پف کرده بیدار شدم تااخر روز سرگیجه و خوابالودگی رو با قهوه و شکلات تلخ و دوش اب سرد سر کردم فکر کردم دیگه قشنگ خوابم میبره سرشبی که نشد و تا دونیم باز بیدار بودم عین چی:(

جالبه نه با کسی چت میکنم نه هیچی الکی وبگردی میکنم میبینم ساعت 2 شده.

مشتری بنده خدا معطل من شده پیش پرداختم داده فکر کنم باید مقداری از پولشو برای دیرکرد کار تحویلم بدم که نونم حروم نباشه حداقل هرچند خیلی خانم محترمی و کارخودش و همسرش یا حالا دوست پسرش رو به من سپرده خیلی با محبت و مهربون و بسیار هم با درک وشعور.

سخت مبارزه کردن با تنبلی و بی انگیزگی ولی میدونم از پسش برمیام. در نهایت بازنده بودن رو دوست ندارم.


برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 1:00

صفحه بندی