همیشه ادمی بودم که تا نهایت خم شدن انعطاف دارم برای ادمهای مهم زندگیم برای اینکه ناراحتشون نکنم فک کنم برای ادمهای منفور زندگیم هم همینطور بودم.البته این نظر منه باید از دید اونا هم به قضیه نگاه کرد.
خیلی وقتها به خاسته هاشون تن دادم با وجود ناراحتی خودم از انجام اون کار. روانشناسها میگن نباید خیلی از خود گذشتگی کرد و همیشه در هرکاری باید اول خودت رو دوست داشته باشی و خودتو در نظر بگیری. خوب یکم دین ما گفته ایثار کن از چیزهای کوچیک تا بزرگ.
نمیدونم بین این دو نظر ادم گیر میکنه بخصوص توی دهه چهارم زندگی ادم به یه بی خیالی میرسه که چی چی میگه؟ مذهب و ادمها و اعتقادات و روانشناسی و فلسفه و ... میذاری کنار تاحدودی به فلسفه ومذهبی که خودت رسیدی عمل میکنی. چیزی که مردها توی 40 سالگی کسبش میکنن.
تصمیم گرفتم از خانوادم جدا بشم واینبار قطعی تصمیم تا پایان تابستون قرار دوهفته دیگه برم شیراز دنبال کار. مدتی خونه عمو میمونم وبعدش خابگاه میگیرم.
دیشب تصمیمو به سامی گفتم خیلی ناراحت شد بااینکه دوسه اتاق فاصلمون بیشتر نبود حال دوتامون بد بود همیشه وقتی حالمون بده اینطوری باهم حرف میزنیم خواهربرادری. داشت میگفت حساب کردم کلی ماه گذشته از پول خودت خرج کردی برا خونه پول خودتو بردار.گفت مسئله من الان بی پولی نیست رفتنمه من میخام برم داداش. 33 سالمه. نصف این سال صبر کردم تادرست بشه از 18 سال پیش تاالان من صبوری کردم هیچی عوض نشده بالاخره من نیاز به ارامش دارم نیاز دارم برم جایی که مال خودم باشم و ارامشمو پیدا کنم و توی 50 سالگی بجا افسوس خوردن که چرا این کارو نکردم بگم چرااین کارو کردم!!! انجام دادنش و افسوس خوردنش بهتر از انجام ندادنشه. بحث کشید به اینکه تو حداقل به یه خاستگارت فکر کن. برام عجیبه چراهمه نسخه ازدواج میپیچونن. برای من برای هر ادمی که میخاد مستقل بشه. اخه منی که هنوز نمیدونم خودم چی میخام چطور میتونم به یه ادم دیگه کمک کنم؟ واقعیت اینه 90 درصد زندگی های امروزی خوردن و پوشیدن و ص ک ص و ادامه نسله. 10 درصد فکر و اعتقاد تو مهمه. 99 درصد دخترا و دوستامو میبینم مثلا خودشون معتقدن نماز میخونن روزه میگیرن اما دارن با یه شوهری که نماز نمیخونه ومشروب میخوره زندگی میکنن و تظاهر میکنن اوکیه و راضین.اساسی ترین قسمت ازدواج چیه؟ نادیده گرفتن مسائل مهم؟ یا نه سرفرو بردن توی برف و مشغول شدن توی اخور دنیا؟
همسایه ما اومده دیروز میگه که تو کجایی همش تو خونه ای چرا ازدواج نمیکنی اخه؟ خوب این حاج خانوم چی بهش بگم؟ بگم ازدواج کنم عین دختر اولت طلاق بگیرم اونم دوبار؟ با سه بچه؟ ازدواج کنم عین دختر کوچیکت که روش هوو اومد؟ ازدواج کنم اون یکی قوم و خویشتون که روی زن 22 سالش هوو اورد با زن بیوه همسایه ریخت روهم؟
سیاه نیس ازدواج کردن توی ذهنم اما چرا برای بچه معتادمون زن میگیریم درست شه؟ برای پسر و دختر افسردمون نسخه ازدواج میپیچیم؟ این نگاه سنتی و غلط رو باید بذاریم کنار.
نمیخوام بااین سنتی که نصفش قبول ندارم مبارزه کنم دیگه فقط میخام نادیده بگیریم و از مدرنیته ای که سراسر بی هویتی هم فراریم. شاید ایراد از منه برای همین میخام برم و پیدا کنم خودمو.
در نهایت میدونم اشکهای خودم بود پشت صفحه گوشی و اشک های سامی. ولی خوشحالم که این ادم به تصمیم خواهرش احترام گذاشت برام ارزوی موفقیت کرد. راضی کردن بزرگترا سخته گاهی میگم نیازی نیس راضیشون کنم بلکه باید برم.
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور