خوب عادت کردم به ننوشتن تصمیمم برای سال جدید هم همینه کمتر حرف بزن بیشتر عمل کن.
هرچند به عملکرد خودم در شرایط خودم نمره بدی نمیدم ولی میتونستم بهتر باشم.
خوب نتیجه ازمون اصول اومد و دو درس رو زیر 35 درصد زدم البته دور از انتظار نبود برام ولی از طرفی هم خوشحالم که درسهای سختی مثل مالی رو بالای 40 درصد زده بودم الان یادم نیست دقیقا درصدا، وتصمیم گرفتم برای سال حتما مدارک بورسی رو بگیرم مدارک بیشتر رو. ان شالله که همینطور میشه.
توی شلوغی اخر سال غرق شدم یه جورایی همشم توی این یک ماه گذشته در اتوبوس و سفر گذشته، دوسه روزم اهواز بودم نوبت دکتر داشتم، دکتر جدید که بهترین دکتر غدد خوزستان هست و دختر عمه زن داداش سومی، به زور زن داداش سومی منو فرستاد گفت برو بینم این چی میگه دوسال نرفتی دکتر، گفتم باباهمشون یه حرف میزنن هر دکتری یه تشخیصی میده و من همیشه میگم خدا نکنه احدی توی ایران مریض شه وکارش به دوا ودکترای ایرانی برسه، هرچند اندازه انگشت های دست دکتر خوب و متعهد وباعث افتخار داریم توی کشور و دنیا ولی وجدان کاری توی این قشر خیلی مهمه که 90 درصدشون ندارن، حالا خوبه این دکتر اشنا بود، دفترچه بیمه رو که اصن قبول ندارن چون فوق تخصص تشریف دارن، برخورد منشی با بیمارها صفر، یادمه یه جانباز اومد اول التماس کرد بعد خواهش بعد تمنا بعد مجبورش کردن داد بزنه ای ایه الناس من جانبازم برا شما رفتم جنگ حالم بده نصف روز رانندگی کردم تابرسم اینجا بهم نوبت بدید منشی هم فحش و توهین میخاستی جنگ نری اقا کی ازت خاسته؟ سراخر ایقدی داد وبیداد کردن تا دکتر قبول کرد اخرین نفر ایشون رو ببینه. دلم سوخت اتیش گرفتم واقعا خدایا تو کجایی این دنیا نشستی دقیقا؟ چه تحملی داری میبینی و سکوت میکنی.
منم یکسال توی نوبت این دکتر بودم و نه تلفن جواب میدادن مطبش نه اصن درست برخورد میکنن تا از بند پ استفاده شد اونم به اصرار زن داداشم وگرنه عمرا میرفتم، یه ازمایش ساده رو گرفتم 160 تومن دکترای محترم فوق تخصص و متخصص ازمایشگاه های دولتی رو قبول ندارند چون با ازمایشگاه های خصوصی قرار داد دارند.
من میتونستم ازمایش رایگان بدم پیش داداشم ولی خانم دکتر قبول ندارن. و مجبور شدم برم ازمایشگاه دوست داداشم اونم تازه تخفیف هم داده ایقدی شده. وقتی وارد محیطهای درمانی میشم ازجونم سیر میشمبرای همین ترجیح میدم دکتر نرم اصن.
خانم دکتر تشخیص دادن که تیروئید من به احتمال 60 درصد باید نصفش برداشته بشه. ولی من مقاومت کردم عین سری قبل. گفت خوب ببین الان وضعیتت عالیه، دارو نباید بخوری هورمونات کاملا طبیعی وزنت عالی. داروها رو قطع میکنیم تا یک ماه، بعد یک ماه باز میری سونو میدی و ازمایش، و میای اینجا تا اگر نسبت به قبل غده ها بزرگتر شدن نمونه برداری کنم ازش، بعد به نتیجه برسیم برای عمل. که امیدوارم به اونجا نرسه.
مدارکمم بردم تحویل بورس اهواز دادم خیلی امیدوارم کرد مدیرشون خیلیم خوش برخورد بودن. اقای ی هم خوشبختانه اهواز نیس هنوز و من راحت تردد کردم خخخخخ
یعنی نگفتم بهش تااینکه رسیدم چون میدونستم اهواز نیس هنوز گرفتار دندوناشه وتهرانه، اما چون برام سوغاتی اورده بود براش منم یه مقدار سوغاتی گذاشتم، من گفتم میدم انبار ترمینال بعدا برو بگیر که انبار قبول نکردن مواد غذایی رو بیشتر نصف روز نگه نمیداره گفت یخچال نداریم فعلا، بهش زنگ زدم گفتم جریان گفت بمون تا مامانم بیاد دنبالت خوب ازت میگیره منم حوصله نداشتم، گفتم عجله دارم میرم مطب مامانت بیاد ازم بگیره، میخاستم بدم نگهبانی پایین مطب، دیدم بی ادبی مادرش این همه راه میاد من خودم نرم تحویل بدم.
خلاصه دیگه شماره رو داده بود مامانش زنگید و باهم قرار گذاشتیم پایین مطب، اومد بنده خدا اما ماتش برده بود نمیدونم ازبرخوردش خوشم نیومد یجورایی انگار اومده بود بپسنده همش ورنداز میکرد منو، منم زیاد نموندم و به اسم عجله داشتن زود رفتم هرچیم اصرار کرد جایی میرم برسونمت وتعارف کرد خونه بریم تشکر کردم و اومدم بالا. بعدم اقای ی زنگ زد تشکر کرد گفت ببخشید من توی تاکسی بودم یهویی شد اومدنت و ... نشد مادرم رو درست درجریان بذارم تو کی هستی برخوردش باهات که خوب بود؟ گفتم اره اگر نگاه ماتش رو فاکتور بگیریم:)))))))))))))
فک کنم منو برا داداشت پسندیده:)))))اخه من از داداشش خیلی با نمک و کوته، جذاب واقعا هی اینو اذیت میکنم من واقعا داداشتو میخام:)))))))) دیگه باز پی ام داد مامانم پی ام داده که وای چه خوراکی های خوشمزه ای واست اورده مامانمدستبرد زده بهم. و اصرار بمون 4 شنبه منم بیام تو دلم گفتم بیه مردتیکه من بخاطر توبمونم اخه؟ بیکارم دم عیدی. خلاصه بعد دکترم که شوهر حمی اومد دنبالم چقد این مرد اقاست خدایا کاش 90 درصد مرد ایرونی عین این بودن اقا و سربه زیر و متشخص. دیگه بعدم تا یک وخوردی با حمی جیک جیک کردیم و خندیدیم تاصبح حدیث نذاشت بخوابم سرفه میکرد توی خواب همیشه هم جای من باید بغل ایشون باشه مگه میشه حریفش شد صبح که بهداد بدتر منو چسبیده. خلاصه 10 رفتم مدارک کپی کردم ورزوممو بردم بورس یکمم پاساژ گردی کردم توی کیانپارس و بعدم اژانس گرفتم برا خونه حمی اومدم ناهار درست کردم تا حمی بیاد از سرکار. بعدم پیش به سوی منزل.
تنها خبر خوشی که دلمو اروم کرد این روزا این بود به ارزوی بچگیم رسیدم و توی طرح محسنین شرکت کردم به پیشنهاد فری عزیزم.
ویه دختر کوچولوی ناز رو قبول کردم حامیش باشم خدایا خودت توان بده بهم که شرمندش نشم وبتونم بچهای بیشتری رو بگیرم.میخاستم یتیم باشه حتما و دختر بچه که خداروشکر به مقصودم رسیدم.
توروخدا ماهی 50 تومن چیزی نیس برای ما اما همین زندگی خیلی از بچهای روستایی رو نجات میده لطفا اگر توانایشو دارید واز پسش برمیاید این کارو بکنید .
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور