سلام علیکم ادم یه حس اول هفته ای داره:)
کلا من سیستمم اینطوریه هر روز تعطیلی بعدش همش حس شنبه رو دارم:)
این دوسه روزه حسابی خودمو با کار کشتم، یعنی کارم اونقدرها سنگین نیستا دوسه فصل توی دوسه ساعت تموم میکنم ماشالله شاید زمانم کم گرفته بشه اما فشار فکری که فعالیت ذهنی بهم وارد میکنه رسما نابودم میکنه جوری که فقط با فیلم دیدن خستگی در میکنم:)))
فیلم YOUTH رو دیدم که اگر دنبال دیدن یه فیلم با صحنه های طبیعی، کوه های زیبای آلپ، جدال غریزه و احساسات و منطق هستید این فیلم زیبا رو بهتون پیشنهاد میدم، ناتوانی و پیری ترس بزرگ همه ماست، چیزی که توی این فیلم که مشهود هست، ترس هست، احساسی که با همه ی این ادمهاست، واکنش هاشون همش از ترس هست بزرگترین ترس بشر ترس از مرگ ناتوانی وپیری، اونقدر همه چیز طبیعی به نظر من توی این فیلم و دیالوگها قوی و تاثیر گذاره اگر از من بپرسن کدوم دیالوگش به دلت نشست نمیتونم انتخاب کنم بین اون همه دیالوگ قوی و زیبا. از اون فیلمهاست که چندبار ارزش دیدن رو داره.
و فیلم بعدی فیلم colonia بود که میتونم بگم زیبا بود، البته نه اونقدرها که من میپسندم، ولی از اون جایی که این فیلم بر مبنای واقعیت تلخی ساخته شده که در نهایت در پایان فیلم عکسهایی که نشون میده واقعی هست!! دختری که به دنبال یافتن نامزدش میرسه به شکنجگاهی که برای شورشیان شیلی ازش استفاده میشده، اگر دنبال دیدن فیلمی هستید که عشقانه سیاسی و تاریخی و واقعی باشه البته میشه گفت تقریبا تاریخ معاصر، این فیلم بهتون پیشنهاد میشه!!!
دیروز داداش سومی اومد، ناهار بی خبر، خودش ناهارش اورده بود، که سورپرایز شیم یعنی، کلا بیشتر اوقات نمیگه که توی زحمت نیفتیم میدونه من چه استرسی بهم وارد میشه بااین حجم کارام، که یهو مهمان بیاد بخوام برم اشپزخونه، فداش بشم ایقد فهم داره.
میخاست بریم خونه داداش بزرگه، که از مشهد اومده بودن و توی اوضاع داداش دومی گم شد این موضوع، که همش گیر عیادت و مهمان داری بودیم نشد بریم، البته خودشم اینجا بود بنده خدا، اصن مسافرت دهنشون زهر شد اصفهان بودن که داداش اینطوری شد و برگشتن.
دیگه منم نمیخاستم برم چون کلا دوست ندارم برم با خانواده عمو هی رو به رو بشم، رفتیم خلاصه و مهسا طبق معمول همش بمن چسبیده بود و میبوسید منو عمه فردام میمونی؟؟
بعدم که بچها رفتن دریا، با داداش هرچی اصرار کرد من نرفتم چون میخاستم برم بازار حسابی از خجالت خودم دربیام:)))میدونی چند وقته خرید نکردم لذت نبردم از این کار؟
حالا که خیالم درباره اقساط راحته، حق دارم یکم لذت ببرم هرچندکم، اینطوری بود که من و محمدجوادم، رفتیم بازار، اول رفتم فروشگاه عمو اینا، محسن گفته بودم با خانواده عموم برامن فرق میکنه، و تنها کسی که توی ماجراهای چندسال پیش طرف من بود حق گفت فقط محسن بود، که بارها احساس شرمندگی کرد از رفتارش خانوادش.
اونقدری که هوا منو داره، هر خریدی پیشش میکنم پول نمیگیره ازم، و من مینویسم توی یه دفتر حساب، دیروز با کلی اصرار و خواهش تمنا و یک ساعت ونیم تموم راضی کردنش، راضی شد تازه اونم با 50 درصد تخفیف پولشون ازم بگیره، یه کت پاییزه خریدم، یه تونیک گلبهی خوجل، یه تاپ شلوارکم بهم کادو داد:) چندتا شلوار اسپرت و یه شلوار کتون شتری رنگ، پیش اونکی شعبشون هم که دست داداش بزرگشه، سه تا شال ویه روسری قواره ای برداشتم وایی عاشق خریدامم، مخصوصا اون شال گرون سبز :))) ایقدی هم بهم میومد که چندنفر توی مغازه بادیدن من اون شال سرم، خریدنش:) دستشون درد نکنه، ایقدیم که از من تعریف کردن چقد لاغر شدی، مانکن شدی که دیگه اصن رفتم اسمون، احسان میگفت ااا نصفت کو دخترعمو، قشنگ نصف شدی، تازه عادت کرده بودیم به نوستال تپل، باز برگشتی به قبل که، محسنم هی میگفت بسه بابا به مامانت میگم به زور بهت غذا بدن، خیلی لاغرمردنی شدی دیگه بسه واقعا همینطوری عالی همه لباسها فروشگاه اندازته همین کافی نیست:)))))
بعدم رفتم به اون فروشگاه خوجله دریم لند، یه ریمل ابرو خریدم، تستش کردم امروز وااای کلی راضیم خیلی بهتر از سایه ابرو و مداد هست، طبیعی و قشنگه، البته از نظر من که ارایش لایت رو میپسندم، دوتا رژ مای خریدم از این مایع ها، یه پنکیک بیودرما، وریملشم همینطور، وسایه گونه اش:)) اونجام خوب گفتم فلانیم،!! پسره کلی تخفیف داد کلا تو خانواده پدری خرید کردن عشقه چون همه خانوادمو میشناسن، کلی پارتی میشه واسم، اینم بخاطر دوستی با داداش دومی و اینکه دانشجو داداشم بود، کلی بهم تخفیف داد نزدیک 30 تومن تخفیف داد:))
بعدم رفتیم کفش فروشی دوتا کتونی خریدم که خیلی مناسب پام افتاد اونجام اشنان و پسره تخفیف داد، کفشام میشد 90 تومن 57 کارت کشید:))) خلاصه کلی خوشبحالم شد دیروز امروزم همشو تست کردم کلی به دلم نشستن:) دیگه خرید نمیکنم کلا نوستال بسه تو باید پس انداز کردن رو شروع کنی:)
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور