خرید بک لینک

خوب ماموریت من به پایان رسید و الان روی جای خودم توی اتاق خودم لم دادم :) برگشتم به خونه اونم دقیقا 99:))) راه اذیت و ازار زن داداشمو پیدا کردم خخخخ

خوب این چند روز تحملش کردم هرچند خداروشکر خونه نبود صبحها که سرکار بود عصرها هم میرفت سرکشی به مغازه هاشون خدابه داد شاگردها و رانندشون هیچ ادمی نمیتونه بااین زن داداشم کار کنه یا اصن حرف بزنه یا حتی قانعش کنه دلم براشون میسوخت بعدم شبا میرفت خونه دایی که فوت شده، کلا نبود وقتیم بود که من یکی اصن دو کلمه باهاش حرف ندارم میخاست غذا اماده باشه و خانم تشریف بیارن میل کنن وبرن :)) روز اول وقتی از سرکار برگشت دید غذای در کار نیس حالش گرفته شد حساب کار دستش اومد یکم غر زد که من فکر کردم تو درست میکنی منم گفتم اومدم درس بخونم نه وقتمو توی اشپزخونه تلف کنم:))) باهمین صراحت خفه شدن و غذاشو درست کرد:)))

بعدم فردا دیر اومد اضافه کار مونده بود زنگ زد اصرار کردبرای فاطیما ماکارونی درست کن هیچ مایعی هم براش درست نکن اگر وفت نداری من با اژانس مایع ماکارونی میفرستم:) برا خودمم که مرغ گذاشته بود توی یخچال یخش واشه درست کنم، اینطوری بود که منت گذاشتم سرش و ماکارونی درست کردم در عرض 30 دقیقه مایعشم از مرغها خودم یکم گذاشتم.

بعدم ناهار که میخوردم میرفتم اتاق رضا میخابیدم ظرف وظروف و... با خودش بود، شبم که همینطور:))) دیروزم زنگ زد براتون مایع شامی گذاشتم درست کنید فاطیما هست خونه بگو سرخشون کنه، هیچی فاطیما گفت ولش کن درس میخونیم بعدش ساعت یک میریم سراغش:)) خانم که ساعت دو برگشت تازه ما داشتیم بلند میشدیم کارد میزدی خونش درنمیومد که اره شما دوتا چیکار میکردین تالان و... گفتم درس میخوندیم غذا با ما نیست بازم خفه شد زن داداش محترم:))) بعدم که رفت نیومد کلا تا شب، موقع خواب و شامم جیگربرامون سفارش داده بود:)))

امروزم به همین منوال اصن من دست نزدم گفتم گشنم نیس فاطیما هم ساعت 11 صبحانه خورد، داداشم زنگ زد گفت مرز ابادانیم:) هیچی دیگه نه فرصت شد غذا سفارش بدن نه کسی سفارش قبول نکرد هرچی زنگ زد اینور اونور:))))))))) دهنش سرویس:)) برا 300 نفر خمیر کوبیده حاضر کرد و برنج گذاشت زنگ زد چند کارگر واشپز بیان خونه درست کنن.نمیدونم بعد ده بار کربلارفتن داداش این ولیمه دادن به یه ادم مفت خور چه صیغه ایه والا؟؟ این پولا رو بدن به نیازمندان بخدا. منم یکم کارهای روتین مثل شستن وسایل سالاد و لیمو وفلفل و گوجه و وسایل دسر و میوه براش حاضر کردم در حد توان بعدم برا خودمو فاطیما یه عدد تخم مرغ سویس درستیدم میل کردیم بندری، بعدم وسایلمو جمع کردم تشریف اوردم منزل خودمون:)))))))))) اخر شبم میرم یه سر داداش میبینم و میام، زنگ زده از 300 نفر دعوتی 299 نفر خانواده خودشو دعوت کرده که البته این اصن به من مربوط نیس، اما در این که خانوادش فقط میان میخورن ومیریزن ومیرن بدون اینکه یه حرکتی یه کمکی، اینطوریه که بنده ترجیح دادم در اوج نیازش تنهاش بذارم بیام عین یه دختر خوب دوش بگیرم استراحتمو کنم و از سکوت خونه لذت ببرم بعدم در نهایت اگر دوست داشتم اخر شب برم خونه داداش تازه اگر حالشو داشتم:)))گوشیمم اونجا جا گذاشتم به لطف خداوند و تل خونه هم قطعه:))) یعنی این راهی هم ندارن منو بکشونن اونجا:)))

راه های اذیت ازار ادمهای بیشعور را به ما بسپارید:))))))))

درس خوندنمم بد نیی هرچند من ادم درس خونی نیستم ولی تلاشمو میکنم این چندروز باقی مانده نیز هم:)))جمعه ازمونمه دعا کنید برام.


برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 20:14

صفحه بندی