خوب امروزم روزی بود از روزهای خدا، که دیروز حتی فکر نمیکردیم بتونیم زنده باشیم و ببنیمش.
در حین اماده کردن مواد پنکیک صبحانه فردا وقتی مست بوی وانیل شدم به این فکر میکردم ما ادمها چقد مرگ رو دور از خودمون میبینیم که ایقد گستاخانه حسابهای بانکیمون رو پر میکنیم، پس انداز میکنیم بیمه میکنیم سرمایه گذاری میکنیم به امید فردا که ازش استفاده کنیم و مرگ دور از خودمون میبنیم مثل الان من، که صبحانه فردام رو اماده کردم که امید دارم فردا زنده باشم امید داشتن اصلا بد نیس خیلی خوبه، پوچ بودن چیز وحشتناکیه شاید خود خدا این امید رو درما خلق کرده برای اینکه یکم لذت ببریم از زندگی یا نه تحمل کنیم روزهای بدو به امید یه روزهای شیرینی که قرار برسن و شاد باشیم.
شاید برای همین گفته ان مع العسر یسرا.
بدیه این امید به فردا میدونی چیه؟ اینه که عزیزاتو ناراحت میکنی، فکر میکنی همیشه کنارتن، مغرور میشی فکر میکنی همیشه همینی قدرت داری، گناه میکنی فکر میکنی هنوز فرصت داری برای یه روز سرجمع یه توبه میکنی.
خدایا امتحانای سخت سخت ازمون نگیر. یکم به سطح روحی ضعیفمون نگاه کن:) مااااچ ما چاکرخواهتیم.
دیشب یه بنده خدایی برام تعریف میکرد که چندین سال به یه دختری بوده که همه زندگیشو خرجش کرده همه درامد نداشته دانشجویشو، چهار تموم یک دودست لباس بیشتر نخریده که همه پولاشو که کار میکرده خرج این دخترخانوم قصه کنه و این دختر خانم به ظاهر مذهبی و چادری قصه هم دودستی میگرفته پولا و کادوها رو و این بنده خدارو به کفششم حساب نمیکرده از نظر عاطفی. ولی یه جور حسابگر بوده که با دست پس بزنه با پا پیش بکشه، و این بنده خدارو چهارسال معطل خودش کنه در نهایت وقتی این اقا، به واسطه ازش خاستگاری میکنه این خانوم محترم از فردای اون روز جواب سلامشو که نمیداده هیچی بلکه یجوری بی احترامی میکرده توی جمع که همه میفهمن بعد اون روز این مرد تنها وبی کس، اونقدری خودشو قوی میکنه که الان یکی از چهره های علمی کشوره، و تو ی این سن کم کلی پیشرفت علمی داشته، بعد این همه سال گذر از اون سالها حالا دیروز دیده بود اون خانوم در جلسه دفاع یکی از دانشجوهاش! حلقه به دست!! حالش خییلی گرفته بود میگفت پر از نفرتم حرفی بهش زدم که خودم بهش اعتقاد دارم و همیشه برای ارامش خودم به کارش میبرم، ما یه عمر نشستیم گفتیم خدایا بیا با من حرف بزن خدایا بیا راهو نشونم بده خدایا بیا فلان کن بهمان کن، خدا هرچی میگه ما نمیفهمیم! تا اینکه یه ادمی رو میاره توی زندگیمون به واسطه اون بزرگمون میکنه، بهمون درس میده، میخواد اون ادم لگد بزنه بهمون و لهمون کنه یا نه اصن اون ادم فرشته باشه ولی قرار نیست در هر صورت موندنی باشه. تو به واسطه زخم اون دختر بزرگ شدی قوی شدی و جنگیدن یاد گرفتی چرا ازش باید متنفر باشی؟ به نظرم ازش تشکر کن قوی باشن و سرتو بالا بگیر.
یکم خودخواهی اما خدایا مارو وسیله ازمونهای سخت زندگی دیگران هم قرار نده، یبارکی الان خداوند از اتاق فرمان اشاره میکنه دختره؟ پس مستمع ازادی:))))))))))
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور