خرید بک لینک

یه روز جمعه پراز مشغله هم تموم شد شکر:)

از دیروز عصر بدو بدوهام ادامه داشت تا داداش اینا اومدن و اش هم جا افتاده بود همه یکی دوکاسه بزرگ میل کردن وبعدم که خونه رو مرتب کردم و طرفها رو شستم که خونه همساده روبه روی که به رحمت خدا رفته بود مراسم داشتن مثل همه شب جمعه های پیش، دعای کمیل و... که گروه سنج و دمام هئیت محلمون اومد بوده اونجا سنج و دمام میزنن، من دست خودم نیس صدای سنج و دمام بشنوم همینطوری صورتم خیس اشک میشه، یاد روز عاشورا میفتم که شیپور جنگ نواخته شد، از عاشورا شاید چیز کمی بدونم کمتر از همه ی شما، ولی عاشقشونم، همین.

حالم گرفته بود که من چرا 18 ساله نمیرم مراسم ؟ بعد بابا هیچ مراسم محرمی شاید شرکت نکردم بجز سفره ها و نذری های خونه خودمون و داداشام، بابا عاشق امام حسین بود بابا هئیت دار بود، بعد بابا هیچی مزه نداد به من. هیچی به دلم ننشست، تنها محرمی که نبود و اون سال توی اردیبهشت بود خوب یادمه توی امامزاده من روی خاک بابا سرمو گذاشته بود اروم اشک میریختم حالم بد میشد، وقتی همه مداح ها و مساجدشهر توی میکرفون اسم بابا رو میاوردن وازش یاد میکردن که امسال بینشون نیس و دیگه هیچ مجلس عزای حسینی مثل مجلسی نشد که بابا مجلس دارش بود. ان شالله با شهدای کربلا محشور بشه.

نذری تاسوعا هم در راهه و کلی خرید خدایا خودت بهم توان بده.

امروزم نانداشتم دیگه، ابگوشت بار گذاشتم مرغم شکم پر درست کردم خواهر و مادرجان رفتن نماز جمعه به همین راحتی!!! منم دیگه به مهمانا ناهار دادم و ولو شدم توی تختم. نا نداشتم نمیدونم کی خوابم برد این حساسیت هم نابودم کرده.

از فردا هرطوری هست باید درس خوندن رو شروع کنم وبی خیال کار مشتریها بشم که همش بی وقتن.ورزشم میکنم حتما. هیچی مهمتر از خودم نیست.

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 5:31

صفحه بندی