باید بگم که من یه عدد نوستال بی پول ولی بسیار خوشحالم:)))
گفتم که ارامش من ارزش بیشتر از 4 میلیون پول، اراشم و راحتیم برام خیلی می ارزه، امروز به محض اینکه حسابم 2وخوردی اومد داخلش بی فکر و بلااستثنا گوشیو برداشتم دو تومن زدم به حساب پسرعموم و براش پیامک دادم اینم دوتومن دوم، سفته ها رو میفرستم بیان ازت بگیرن، خداروشکر دیگه هیچ بهانه ای نداری تااخر عمرت که بخوای به من پیام بدی، یا شمارت روی گوشیم بیفته و اگر احیانا شمارت روی گوشیم افتاد یا پیامکی بعد از این ازت دریافت کردم جوابش سخت خواهد بود دیکه بعد 33 سال فامیل بودن و اشنایی نزدیک باید منو بشناسی.
اونم جواب داد ممنونم، خیلی به موقع بود خدا بهت برکت بده، این حجم از رو، واقعا دیگه نوبره ولی مهم نیس دایورت شد به چپم.:)
میخاستم جشن بگیرم برای خودم ولی خوب دیگه نشد، بودجه اجازه نداد، خوب از بین دوستام فقط فری و اقای ی میدونستن که من یه دخترکی دارم، اقای ی امروز ناغافل پی ام داد میشه من 100 تومن بدم از طرف خودت خرج دخترکت کنی؟ گفتم نه، ولی میتونم پولتو خرج داداشش کنم یا خرج یکی دو بچه دیگه اونم به اسم خودت:)) گفت باوشه، فوری 100 زد به حسابم میدونستم هنوز توی حساب ایرانش مقداری موجودی داره همیشه خدا هم اصرارمیکرد بیا من پول نیاز ندارم حداقل توازش یه سودی ببر هروقت خاستی پس بده، هیچ وقت ازش قبول نکردم، قرار شد با پول اقای ی و پولی که ابجی میده، برای سه تابچه یتیم توی کوچه خودمون خرید کنیم که بعدم باز یه دختر کوچولوی دیگه هم به ذهنمون اومد اونم اضافه کردیم، لیست دادم محمدجواد حساب کرد و یه سر رفت بازار گفت فروشنده گفته به قیمت عمده میدم بهتون ومناسبتر، محمدم خودش میخاد مقداری بذار روش هرچقد کم اومد اون متقبل شد چون تازه یه 500 تومنی توی نخبگان استان برنده شده بود:) قربونش برم من. اینطوری یه 300 تومنی داریم تقریبا. من یه بی پولم ولی خیلی خوشحالم میخاستم کل بعد از ظهر بشینم از خوشحالی وذوق زار بزنم، اقای ی میگفت چته چرا ایقدی هیجان زده ای اخه گفتم اخه من میدونم بابا نداشته باشی یعنی چی حتی اگر توی قصر باشی، این بچها بابا ندارن ولی پولیم ندارن، زیر صفرن به نظرت ذوق نباید داشته باشم که این بچها رو قرار یکم خوشحال کنیم؟
غرورم نذاشت بگم من 5 سال گذشته غیر از اینکه بابا نداشتم پول هم نداشتم ویه جور دیگه یتیمی رو حس کردم توی این 5 سال. وسخت اون بچها رو درک میکنم صورت رو با سیلی سرخ کردن روتوی جامعه بین دوستات بین همکلاسات میفهمم. میفهمم اینا رو که دلم میخاد اونقدری پول داشته باشم که بتونم همه ی بچهایی این شکلی رو یه ذره خوشحال کنم.
اونقدری که توی این 5 سال شما غم منو خوردین و خبر از دل وفکر ومشکلاتم داشتید هرگز نذاشتم خانووادم یا بقیه دوستام بدونن.
دوستی خوبی مثل عسل که ندیده ونشناخته از بین شما به من 1 تومن قرض داد وکلی بعد از دوسال ازم پول گرفت. اون خواهرمه. که به دادم رسید نذاشت عزت نفسم کم بیاد توی جمع قوم خویشام. خانواده بزرگترین دارایی هرکسی، ولی درعوض وقتی خانواده خودش از تو بگیره فقیرترین دنیا میشی، ولی من ازشون ممنونم خودشون از من گرفتن باعث شدن اولا دوستای خوبی پیدا کنم دوست و دشمن خودمو بشناسم دوم اینکه باعث شد روی پای خودم وایسام و به هیچ قیمتی حاضر نیستم برگردم به سال 90 وقبلش وسرخوشیا وراحتیام، تموم این پنج سال بهترین روزهای عمرن الان و میتونم به خودم احسنت بگم.
خدایا دمت گرم ازت ممنونم که به امروز رسوندیم ممنونم پشتم بودی یه وقتایی هم که کم اوردم منو روی دوشت گذاشتی. همه غرغرهامو تحمل کردی. منو رسوندی به صفر، صفر بودن بهتر منفی بودن و امروز که صفرم خیلی خوشحالم این یعنی نقطه شروع:))))
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور