امروز دلم این استیکرها رو خاست:))) نوستالژِی![]()
روزهای جمعه روزهای شیرازی طوری نامگذاری کردم:) یعنی من کل روز توی رختخوابم و فلاکس قهوه و چاییم دم دستمه، یکی نیس بگه نکه بقیه روزا تو خیلی زبروزرنگی:)![]()
معمولا روزهای جمعه هرطوری باشه وسط مهمون بازی و شکم چرانی داداشا و زن داداشا که نیان سعی میکنم یه فیلم سینمایی حتما ببینم.که امروز بعد از مدتها قرعه افتاد به فیلم از بازگشته یا رونانت، فیلم خوبی بود کل دوساعت ونیمش من میخکوب نشسته بودم پای فیلم خیلی کم پیش میاد پای فیلمی اینطوری بشینم واقعا اسکار حقش بود نوش جونش:) همه چی عالی. فیلم کم دیالوگ و زیبایی بود.جلوه های بصری و تصاویر هم خیلی زیبا بود فقط یک اغراق داشت اخه یه ادم چقد میتونه سگ جون باشه اخه؟ از ارتفاع بیفته اسب از پا دربیاد این صحیح و سالم هیچیش نشه؟ ولی درکل قشنگ بود مقاومت یه ادم در مقابل مرگ و میل به زندگی که با انگیزه انتقام بود خیلی جالب بود.
برا عصر باز نوبت ارایشگاه گرفتم که بنده خدا ارایشگرم گفت بخاطر تو میام ساعت 6ونیم ارایشگاه باش حوصله مشتریا دیگه رو ندارم بایدشام برم مهمونم، گفتم باشه دیگه سریع زنگ زدم زهرا گفتم بیا بریم بامن ارایشگاه اونم از خداخاسته ، پاشدیم رفتیم تااز شانس خوب ما دوتا مشتری اومدن ارایشگرم خون خونشون میخورد که مگه نگفتم زود برسین من مهمونم من بخاطر تو ارایشگاه رو باز کردم و... یه جوری به در میگفت دیوار بشنوه:))) نگم برات چندین نفر دیگه ام بعد مااومدن و این بنده خدا در رودبایستی مجبور شد مهمونی رفتنتشو کنسل کنه![]()
هی زیرچشمی نگاه من میکرد دوسه تاهم فحش برام مسیج کرد:))) راست میگه روز جمعش رو خراب کردم.یکم خوشگلاسیون کردم.اومدیم خونه، بعدم نزدیکا خونه دیگه پیاده شدم چون اجی زنگ زد برام پفک بخر،رفتم سوپری، یادش بخیرقبلا یه اقای تپل مپل ومهربون صاحب مغازه بود دیدم اعلامیه فوتش زده، خیلی ناراحت شدم همیشه هم خانمش پیشش بود، البته زن جوونی بود که سنش به ایشون نمیخورد همیشه تو راه کلاس زبان ازش خرید میکردم، دیگه منو میشناخت یبار گفتش که همسر دوم هستش وزن اول حاجی فوت شده، خیلی دلم برای این زن بیوه سوخت چقد شکسته شده بود، اینبار نشناخت منو، تااینکه نشونه دادم با خانم فلانی میومدم زهرا خونشون همون نزدیکسات تااینکه منو شناخت گفت لاغر شدین نشناختم، یکم خوراکی خریدم برای چندروز هله هوله بخوریم، یادش بخیر کلی بسکویت مادر خریدم وذوق کردم نوستالرژی طور بود واسم:)) اومدم خونه دیدم هیچ غذایی نیس با معده من سازگار باشه سریعم اماده بشه یه تن انداختم توی ابجوش یکمم سبزیجات سرخ کردم.نوش جون کردم. الان برم ایمیلامو چک کنم ببینم این مشتریا استرسی من خودکشی نکرده باشن عمرا من جمعه جواب تل و اس و پی ام و ایمیل یه مشتری رو بدم. جمعه فقط مال خودمم و بس.![]()
بچها دعا کنید دوستم ارشد قبول بشه سالها داره میخونه، ان شالله یه دوزغز اباد سفلی قبول شه بره یه تغییراتی توی زندگیش بده، خیلی افسردست، ان شالله که امسال من براش انتخاب رشته کردم قبول بشه دیگه. ![]()
منم از اول مهر که طرح فراگیر میاد، ارشد مالی میخوام شرکت کنم ، محل تحصیلم که نزدیک ترین ومناسب ترین جا همون تهران بود، اونجا رو میزنم، تاخدا چی بخواد،بزن بریم برای تغییرات مثبت وخوب زندگی وتلاش برای نیمه دوم سال که ان شالله پر بارتر از همیشه باشه.![]()
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزاپور