خرید بک لینک

چرا این پنج شنبه عین عصرهای جمعه است؟

واقعا چرا؟؟؟

خوب خوابهام خیلی پریشون شده مثلا هی بیدار میشم ومیخوابم باز ادامه خوابمو میبینم در این حد مزخرف اونم نه خواب خوب رویا بلکه یه چیزی مثل کابوس.

خوب دوشب پیشا داداش سامی توی فوتبال یاور پاشو استاد کرده بود، عین همیشه زانوهاش عمل کرده چند وقت پیش این بماند انگشتاش همه شکسته اینم بماند نمیدونم این فوتبال چی داره ایقدی خانواده من جونشون میدن بالا فوتبال ولم نمیکنن.

هی میلنگید نمیگفتم چه غلطی کرده چون همشم گرفتار داداش دومی بودن و عیادت و پذیرایی و... مهمونداری. تااینکه دیگه واقعا نا نداشت درد پاش زیاد بود ورمش خیلی زیادتر،ظهرم عمو بزرگم و پسراش و عروسهاش اومدن از شهر پدری، همشم پسرعمو میگفت واای چه لاغر شدی تو عین سابق الان همه لباسهای فروشگاه من اندازته خخخخ بیا مانکن مغازه من شو، بااینکه این روزها همش حس چاقی بدی دارم.دیگه بعدش رفتن اینا دیگه عصر بود.

دیروز عصری پاشدم بردمش دکترسامی رو، اونو گذاشتم مطب، خودمم با راننده رفتم سراغ خریدهای ماهانه خونه، خریدها رو انجام دادم، و به فروشنده همیشگی هم سپردم که میدم آژانس بیاد ببره، این راننده اژانسی اشناست، دوست داداشمه،دیگه سریع برگشتم سمت سامی، ساعت 9 نوبتش شد عکس گرفتن و.. گفت رباطش پاره شده استخونش هم دوز برداشته باید گچ گرفته بشه، حالا باید میرفتیم اون موقع شب ارتوپد که اصن هیچ دکتری وقت نداشت برگشتیم خونه، سریع نماز خوندم، ساعت 10 وخوردی بود که سامی به زور منو برداشت رفتیم خونه داداش دومی عیادت، خیلی شلوغ بود، پسردایی طعنه میزنه به به چه عجب مهمان ویژه خوش امدی، ازش خوشم نمیاد کلا امار دختربازیهاش دارم از سامی وممد وکلا اونا چشمش ندارن، هرجایی جای من نیست:)))))) خفه شد کلا:)) زن داداشم اومد جلو هی بغل وبوس که نیومدی زنگ نزدی و... گفتم بهتره ادامه ندی خستم حوصلم ندارم کلا فهمید نباید حرفی بزنه و من اون نوستال سابق نیستم همشم ور دل داداش نشستم و باهم حرف زدیم با فاطیما. هرچی هم زن داداشم پذیرایی کرد و... واقعا خسته بودم دلم چیزی نمیخاست، یک ساعتی نشستم و بعدم هی همه میگفتن واییی چه لاغر شدی و...

که صبح امروزم با سفارشهای داداش سومی رفتیم بیمارستان و اونجا دکتر ارتوپد دیدش و بعدم همونجا گچ گرفتن.کلی خستم یه حجم خستگی روحی وذهنی دیشب تا ساعت 3 خوابم نبرد با وجود خستگی زیادی که داشتم همه کمدهام بهم ریختم همه لباسهام توی همه، اتاق بازار شام هی ابجیم میگه بابا بیا جمع کن من نمیتونم راه برم توی این اتاق.:)))

حوصله ندارم خدایا؟ یکم حوصله لدفن.

برچسب: نویسنده: سجاد میرزاپور تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 8:56

صفحه بندی